تبليغاتX
!...زندگی, خستگی, تنهایی و هیچ

!...زندگی, خستگی, تنهایی و هیچ

دل نوشته هایی در پس خلوت

        سلام.

     دیر اومدم ولی اومدم.

     بازم میام 

      ایندفه میام خاطرات به روز دانشگاه الانمو تعریف میکنم.فقط امیدوارم دوستاییم که منو تو دانشگاه میشناسن نخونن مطالبمو.

برمیگردم.حتما .

+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعتتوسط فرزانه | |

 

خدایا از این همه گناه خسته شدم. من دارم چی کار میکنم با خودم و زندگیم؟

تا الان خیلی تجربه نصیبم شده بسم نیست؟خسته شدم از خودم.

خدایا فرزانه قبلی یه سری تصمیم گرفته میخواد عملیشون کنه.کمکش کن.خیلی تنهاست.خیلی.

تصمیم گرفتم قید خود کشیو بزنم.دور پسر جماعتم خط بکشم.هیچ کدوم فکراشون به من نمیخوره.

تصمیم گرفتم با درسو ورزش وکتاب و تفریح خودمو سر گرم کنم.دیگه سراغ خود کشی نمیرم چون مامان

خیلی بیشتر از اونیکه فکر میکردم نیاز داره بهم.

دیشب تا اومدم کارو تموم کنم مامان اومد پیشم و گفت میخواد با من بخوابه.حالش خوب نبود.به بغل من احتیاج داشت.

خلاصه به خاطر اونم شده باید زندگی کنم.

ولی دیگه طرف عشق و عاشقی نمیرم.

از فکر اونیم که دوست دارمم هم برا همیشه میام بیرون.

خدا جونم ببخشم.به خاطر همه چی ببخشم.

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعتتوسط فرزانه | |

 

  • دلم براش تنگ شده. کاش میفهمید.دارم میمیرم دیگه.فکرشم سخت بود برام که یه روزی یه جایی برا یه کسی...!

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعتتوسط فرزانه | |

دلم بد گرفته!!!

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعتتوسط فرزانه | |

  • چرا...؟

چرا من آدم شدم؟چرا از بین این همه سلول من بوجود اومدم؟چرا تو این جهان بوجود اومدم؟

اصلا چرا بوجود اومدم؟چرا دختر متولد شدم؟چرا تو این کره؟چرا رو خشکی؟چرا تو ایران؟چرا تو

تهران؟چرا تو این خونواده؟

چرا به این مذهب و کیش؟چرا آخه؟...

چرا عاشق میشیم؟خدایا شما که میدونستی بنده هات بی جنبه ان چرا احساس دادی بهشون؟

چرا اصلا میگن خدا آدمارو امتحان میکنه؟مگه نمیگن دوسمون داری؟پس چرا امتحان؟آخه خودمون

هستیم ولی امتحاناتم خوشگل خوشگله ها!

حالا فرضا عاشقم شدیم این وسط جدایی چیه؟پس یعنی احساس ما هیچه؟فقط حسش کنیمو

بعدشم هیچی؟آخه چرا؟

دیگه قاتی کردم.آخه چرا چرا چرا؟؟؟...

 

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعتتوسط فرزانه | |

  •  
  • کاش...!
  • کاش اصلا زنده نبودم.کاش اینجا اینجوری نبود.کاش این محبت های دوروبرمون
  •  دروغ نبودن.کاش زندگی این رنگی نبود.کاش مردم صادق بودن.کاش من دیوونه نمیشدم.کاش مثل بقیه آدما میتونستم... .کاش موقعی که میخواستن بیارنم اینجا
  •  ازم میپرسیدن که میخوای بری؟کاش میپرسیدن دوست داری کجا و پیش کی زندگی کنی؟
  • کاش حالا که زنده ام اونجوریکه میخوام زندگی کنم.من که به زندگی محکوم شدم
  • خوب چرا اینجوری؟
  • کاش اینجا از اولش یادم میدادن که باید تنها زندگی کنم.کاش بهم یاد نمیدادن اینجا همه چی دروغه.
  • کاش قبل از اومدن میگفتن که اینجا چه جور جاییه.کاش راهه برگشتم بهم یاد میدادن.
  • کاش  کاش کاش.....

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعتتوسط فرزانه | |